پينوکيو از کنار درختي مي گذشت .
جوجه ي پرنده اي را ديد که از بالاي درخت افتاده
با خود گفت : " چگونه او را به لانه اش برسانم ؟"
جوجه را به بيني چوبيش بست و شروع کرد به دروغ گفتن .
آنقدر دروغ گفت تا جوجه به لانه اش رسيد .
دروغي که مجبور شد بارها تکرارش کند اين بود :
"من يک آدمک چوبي نيستم !من يک آدم واقعي ام !"
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 22:1  توسط TOY
|
پسر بچه اي وارد يك بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت يك ليوان آب برايش آورد. پسربچه پرسيد:«يك بستني ميوه اي چند است؟» پيشخدمت پاسخ داد: « 50 سنت.» پسربچه دستش را در جيبش برد و شروع به شمردن كرد. بعد پرسيد: «يك بستني ساده چند است؟»
در همين حال، تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند. پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد: « 35 سنت.»
پسر دوباره سكه هايش را شمرد و گفت: « لطفا يك بستني ساده.» پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال كار خود رفت. پسرك نيز پس از خوردن بستني، پول را به صندوق پرداخت و رفت.
وقتي پيشخدمت بازگشت، از آنچه ديد، شوكه شد. آنجا در كنار ظرف خالي بستني، دو سكه 5 سنتي و 5 سكه 1 سنتي گذاشته شده بود براي انعام پيشخدمت.
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 21:42  توسط TOY
|