تبليغاتX
STORY

برای شرکت در یک کنگره ادبی، از نیویورک به شیکاگو پرواز می کردم. ناگهان مرد جوانی در راهروی هواپیما ایستاد و گفت:(دقیقا دوازده داوطلب می خواهم، که پس از فرود، هر کدام یک گل سرخ در دست بگیرند.) چند نفر از مسافران دست های خود را بالا گرفتند. من هم دست خود را بالا بردم، اما انتخاب نشدم. با این وجود توانستم آن گروه را همراهی نمایم. پس از فرود آمدن، مرد جوان با دختر جوانی در فرودگاه ملاقات کرد. مسافران، یکی پس از دیگری، شاخه های گل سرخ را به دختر جوان تقدیم کردند
سرانجام پسر جوان از دختر تقاضای ازدواج کرد... و او هم پذیرفت

"پائولو کوئلیو"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 1:20  توسط TOY  | 

بزرگ و بی نظیر

هر کسی می تواند بزرگ و بی نظیر باشد. چون که هر کسی لیاقتش را دارد. لازم نیست که مدرک دانشگاهی داشته باشی... لازم نیست که راجع پلوتو و سقراط خوانده باشی... لازم نیست که تئوری نسبیت انیشتین را بلد باشی.فقط باید قلبی لبریز از خوبی داشته باشی.روحی که با عشق آمیخته باشد

"مارتین لوتر کینگ"


چرا نگرانی؟

فقط دو چیز وجود دارد که نگرانش باشی: این که سالم هستی یا مریض شده ای. اگر سالم هستی، دیگر چیزی نمانده که نگرانش باشی؛ اما اگر مریض هستی فقط دو چیز وجود دارد که نگرانش باشی این که بالاخره خوب می شوی یا می میری. اگر خوب شدی که دیگر چیزی برای نگرانی باقی نمانده؛ اما اگر بمیری دو چیز وجود دارد که نگرانش باشی: این که به بهشت بروی یا به جهنم؛ اگر به بهشت می روی چیزی برای نگرانی وجود ندارد؛ ولی اگر به جهنم بروی آن قدر مشغول احوال پرسی با دوستان قدیمی خواهی بود که وقتی برای نگرانی نداری. پس چرا نگرانی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 10:28  توسط TOY  | 

خدا با رحمت فراگیر خود به هر یک از ما ساعت های محدودی در هر سال عطا می کند تا به اهدافمان دست بیابیم، چه مادی و چه معنوی. او این ساعت ها را به تر تیب به ما عطا می کند، ساعت هایی که تکرار ناشدنی و برگشت ناپذیرند. او به پیر و جوان و فقیر و ثرومند به یک اندازه می بخشد. هر موفقیتی که در زندگی کسب می کنیم از هدفی ناشی می شود که هدیه ارزشمند خداوند را یعنی"زمان" را در راه آن صرف کرده ایم

"دکتر لئون ای. دانکو"

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 12:55  توسط TOY  | 

یک آمریکایی در افغانستان سفر می کرد که ناگهان ماشینش خراب شد. هر کاری کرد، ماشین روشن نشد. بالاخره، یک تعمیرکار سوار بر الاغ از راه رسید. او کاپوت را بالا زد و شش ضربه به سر سبلندر زد به آمریکایی گفت ماشین را روشن کند و ماشین روشن شد. وقتی آمریکایی درباره دستمزد پرسید، تعمیرکار ۱۰۰ دلار خواست. آمریکایی از او خواست که قیمت را جزء به جزء مشخص کند و تعمیرکار گفت: ۱۰ سنت برای شش ضربه و ۹۹ دلار برای دانستن محل ضربه.

"نتیجه اخلاقی: به افراد با تجربه احترام بگذار"


مردی صادق و بی آزار

وقتی به او نگاه می کنی، چه احساسی داری؟ خوب، من بی اختیار می خندم! چرا؟ چون او مردی صادق و بی آزار است که همیشه دردسر های کم آزاری درست می کند. اگر می خواهی اضطراب را از خود دور کنی، فیلم هایش را نگاه کن

 

"امیدوارم همیشه صادق و بی آزار باشیم"

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 11:9  توسط TOY  |