تبليغاتX
STORY

بزرگی و شان انسان
،در بزرگی و شان رویاهایش
،در عظمت عشقش
،در والایش ارزشهایش
.و در شادی و سرور تقسیم شده اش نهفته است

،بزرگی و شان انسان
،در بزرگی و شان افکارش
،در ارزش تجسم یافته اش
،در چشمه هایی که روحش از آن سیراب می گردد
.و در بینشی که بدان دست یافته، نهفته است

،بزرگی و شان انسان
،در بزرگی و شان حقیقتی ست که بر لبان جاری می سازد
،در یاری و مساعدتی که بذل می کنند
،در مقصدی که می جوید
!و در چگونه زیستن او نهفته است

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 11:20  توسط TOY  | 

خدا به شيطان گفت: ليلي را سجده
.کن .شيطان غرور داشت،سجده نکرد

.گفت:من از آتش و ليلي گِل است

خدا گفت:سجده کن،زيرا که من چنين
. مي خواهم

شيطان سجده نکرد. سرکشي کرد و
.رانده شد،و کينه ليلي را به دل گرفت

شيطان قسم خورد که ليلي را بي آبرو کند و تا واپسين روز حيات،فرصت خواست.خدا مهلتش داد.اما گفت:نمي تواني، هرگز نمي تواني. ليلي دُردانه من است.قلبش چراغ من است و دستش در دست من.گمراهي
. اش را نمي تواني حتي تا واپسين روز حيات
 
.شيطان مي داند ليلي همان است که از فرشته بالاتر مي رود

و مي کوشد بال ليلي را زخمي کند.عمريست شيطان گرداگرد ليلي
.مي گردد

.دستهايش پر از و وسوسه است

.او بدنامي ليلي را مي خواهد.بهانه بودنش تنها همين است

.مي خواهد قصه ليلي را به بي راهه کشد

.نام ليلي،رنج شيطان است.شيطان از انتشار ليلي مي ترسد

.ليلي عشق است و شيطان از عشق واهمه دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 13:53  توسط TOY  | 

یک سوال:چرا دستتان را می شویید؟

!حتما جواب می دهید: برای رفع غبار

می پرسم: با غبار نشسته بر دل چه می کنید؟

!جواب می دهید...؟

سوال بعدی: جسمتان را چرا استحمام می کنید؟

جواب می دهید: برای رفع آلودگی

!می پرسم: روحتان را کجا استحمام می کنید؟

!جواب می دهید.....؟

!براستی حمام روح شما کجاست؟

سوال بعدی: ظاهر و اندام خود را در کجا می بینید که کاستی های آن را بر طرف کنید؟

جواب می دهید:در آینه

می پرسم: روحتان را در کجا می بینید؟

!جواب می دهید:...؟

به راستی آینه ی روحتان کجاست تا کاستی های آن را در آن ببینید؟

شما بهترین خوردنی ها را با وسواسی خاص جمع کرده و به دهان می گذارید و آن می شود غذای جسم شما

اما، غذای روح شما چیست؟

چه چیزی عزیزتر و لطیف تر از واژگان صورتی با حضور شفاف اشک شوق در کنار سجده سبز، زیر نگاه آبی آرام حضرت دوست می باشد؟

نظر شما چیست؟  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 9:35  توسط TOY  | 

روزی یک کشتی در دریا اسیر طوفان شد،از تمامی مسافران فقط دو نفر ماندند که به سختی خود را به جزیره ای رساندند.یکی از آنان فردی
با ایمان و دیگری بی ایمان بود.
یک روز بعد از دعاهای زیاد توسط فرد با ایمان از کنار دریا به طرف کلبه آمدند؛ناگهان دیدند که کلبه شان آتش گرفته. مرد بی ایمان گفت: لعنت
به این شانس که این همه،نتیجه دعاهای تو است!!

مرد با ایمان گفت: حتما این هم حکمتی دارد نباید نگران باشیم،زیرا
خداوند ما را می نگرد!
فردای آن روز یک کشتی به جزیره آمد و آنها را نجات داد.
ناخدای کشتی گفت:دیروز ما دود را دیدیم و فکر کردیم حتما به کمک 
احتیاج دارید و به طرف جزیره آمدیم.
امانوئل بعد از شنیدن این حکایت می گوید:
وقتی ایمان داشته باشیم همه چیز به سوی یگانگی با خدا در حرکت 
است،آن گاه موانع دارای معنا و مفهوم و به شکل متفاوتی خواهند بود.
از دیدگاه بشری
این موانع
بازدارنده هستند
اما در بینش الهی
آگاهانه و آموزنده اند!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 0:23  توسط TOY  | 

یک پسرک کوچک

به یک ستاره نگاه می کرد

و گریه را سر داد

:ستاره گفت

پسر،چرا گریه می کنی؟

:پسر گفت

تو خیلی دور هستی

من هرگز قادر نخواهم بود

تو را لمس کنم

ستاره پاسخ داد

پسر اگر من هم اکنون

در قلب تو نبودم

تونمی توانستی

!مرا ببینی

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 8:43  توسط TOY  | 

شمع بود،اما کوچک بود. نور هم
.داشت اما کم بود

،شمعی که کوچک بود و کم
. برای سوختن پروانه بس بود

مردم گفتند:شمع عشق است و
. پروانه عاشق

.و زمین پر از شمع و پروانه شد

پروانه ها سوختند و شمع ها
. تمام شدند

،خدا گفت:شمعی باید دور
شمعی که نسوزد،شمعی که
.بماند

پروانه ای که به شمع نزدیک
.می سوزد عاشق نیست

شب بود،خدا شمع روشن
کرد. شمع خدا ماه بود. شمع
.خدا دور بود

.شمع خدا پروانه می خواست.لیلی، پروانه اش شد

.بال پروانه های کوچک زود می سوزد، زیرا شمع ها، زیادی نزدیکند

.بال لیلی هرگز نمی سوزد. لیلی پروانه شمع خداست

.شمع خدا ماه است. ماه روشن است؛ اما هرگز نمی سوزاند

.لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد

"عرفان نظرآهاری"

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 10:58  توسط TOY  | 

.لیلی زیر درخت انار نشست

،درخت انار عاشق شد،گل داد
سرخ،سرخ

گلها انار شد،داغ داغ.هر اناری
.هزار تا دانه داشت

دانه ها عاشق بودند،دانه ها
.توی انار جا نمی شدند

.انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند

.انار ترک برداشت

.خون انار روی دست لیلی چکید

لیلی انار ترک خورده را از
شاخه چید.مجنون به لیلی
.اش رسید



"خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود.کافی است انار دلت ترک بخورد"
                      عرفان نظرآهاری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 12:15  توسط TOY  | 

خدا گفت:زمین سردش است.چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟

.لیلی گفت:من

خدا شعله ای به او داد. لیلی
.شعله را توی سینه اش گذاشت

سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند
.زد.لیلی هم

خدا گفت:شعله را خرج کن.زمینم
.را به آتش بکش

لیلی خودش را به آتش کشید.خدا
.سوختنش را تماشا می کرد

.لیلی گر می گرفت.خدا حظ می کرد

لیلی می ترسید.می ترسید آتش
.اش تمام شود

لیلی چیزی از خدا خواست.خدا
.اجابت کرد 

مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی
.شد

آتش زبانه کشید.آتش ماند.زمین خدا گرم
.شد

         "خدا گفت:اگر لیلی نبود،زمین من همیشه سردش بود" 
                                                        
                       نویسنده:عرفان نظرآهاری
        
     

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 12:28  توسط TOY  | 

روزی توی یك پارك
.به چیز عجیب و غریبی برخوردم
دختری رو دیدم
.كه یه عالمه چشم داشت

 اون خیلی خیلی زیبا بود
(!و دیدنش راست راستی تكونم داد)
،و از اونجایی كه اون یك دَهَن هم داشت
.ما شروع كردیم با هم حرف زدن


،راجع به گل‌ها حرف زدیم
،و راجع به كلاس‌های شعری كه اون می‌رفت
و اینكه اگه یه وقت لازم می‌شد كه اون عینك بزنه
.چه مشكلاتی براش پیش می‌اومد


این خیلی عالیه كه دختری رو بشناسی
.كه یه عالمه چشم داره
ولی خیس خالی می‌شوی اگه ناگهان
طاقتش تاق شه و بزنه زیر گریه.             "تیم برتون"

  

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 9:30  توسط TOY  | 

داشتم به آدم های کورنگ فکر می کردم، آدم هایی که دنیا رو جوری می بینند که هیچ انسانی معمولی ای نمی تواند آن گونه دیدن را درک کند، مثلا وقتی آدم های کورنگ بخواهند کتابی بنویسند و در آن یک باغ گل را توصیف کنند، حتما چیز هایی زیباتر و قشنگ تر از ما خواهند نوشت، چون وقتی ما مثلا در یک نوشته بنویسیم: (باغ گلی را دیدم که پر بود از لاله های زرد و قرمز و یا گلهای مریم سفید همچون برف برای همگی مان چیزی تکراری خواهد بود، چون همه می دانیم،لاله ها زرد و قرمزند و مریم ها سفید همچون برف، اما یک آدم کوررنگ ممکن است همان نوشته را به گونه ای بنویسد که پنجره ای باشد برای تماشای دنیایی تازه.مثلا بنویسند

باغی دیدم که سراسرش پر بود از لاله های سفید با برگهایی بلند، به رنگ خاکستری.در انتهای باغ درختان صورتی و استوار خودنمایی می کردند و ...وقتی آسمان کرم رنگ صبح، کم کم به آسمان قهوهای شب تبدیل شد.من آن باغ سرزرد را ترک کردم

                                                                                                      ندا قلعه نویی

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:40  توسط TOY  |