پسرک چوبی ، عاشق دختر
کبریتی شده بود
.و خیلی هم دوستش داشت
.ازهیکل قشنگش خوشش می آومد
و با خودش فکر می کرد که
.اون جه پر شور و حرارته
ولی مگه ممکن یه شعله
برای یه تیکه چوب و یه
کبریت روشن بمونه؟
آخرش این شعله کار خودش
.رو می کنه
همونطور که پسرک
.قصه ی ما رو سوزوند
"تیم برتون"




شب، هرگز نمی ماند
یک استکان نور
زندگی اش را توی بهترین خونه دنیا یعنی زمین خدا سپری می کرد. هر روز روی بهترین و راحت ترین صندلی دنیا یعنی صندلیهای سرد پارک، بهترین تلویزیون دنیا یعنی آدمهای جورواجور را تماشا می کرد. وقت ناهار،بهترین غذای دنیا یعنی نان بربری یک هفته پیش را می خورد. هر بعد از ظهر در بهترین تفریحگاه دنیا یعنی توی خیابونا قدم می زد. هر شب توی بهترین اتاق های دنیا یعنی کنار جدولهای پارک دراز می کشید و هر نیمه شب روی قشنگ ترین و زیباترین جانماز دنیا یعنی روی چمنهای پارک سجده می کرد و
وقتی نتایج را زدند
این مطلب از همان کتابی است که معرفی کردم
از دست این بنی بشر
یادت باشد همیشه هر ماجراییدو قطب